تبليغاتX
دلــــــــ تــــــــنــــــگـــــ یـــــ

دلــــــــ تــــــــنــــــگـــــ یـــــ

عشق اقیانوس

عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل رابه یکدیگر پیوند میدهد.

زندگی بدون عشق بی معنی است و خوبی بدون عشق غیر ممکن.

عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر خواهد بود.

عشق آن است که همه خواسته ها را برای او آرزو کنی.

عشق گلی است که دو باغبان آن را می پرورانند.

عشق گلی است که در زمین اعتماد می روید.

عشق یعنی ترس از دست دادن تو.

پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد.

عشق مثل هوایی است که استشمام می کنیم آن را نمی بینیم اما همیشه احساس و مصرفش می کنیم و بدون ان خواهیم مرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 15:36  توسط پویا شهیکی  | 

داغــــــــــــــــــــ تــــــــــ و

 باران که مي بارد همه چيز تازه مي شود

حتي داغ نبودنِ تو...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 15:35  توسط پویا شهیکی  | 

بهش گفتم

بهش گفتم

این حرف ها بین خودمون می مونه؟

گفت آره...

فقط نمی دونستم بین ما این همه آدم بود!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 15:34  توسط پویا شهیکی  | 

"فــــــــــرامــــــوشـــــــــــ

اینجا زمین است رسم آدم هایش هم عجیب...

 اینجا گم که میشوی،

 بـه جای اینکه دنبالت بگردند

                               "فراموشت" میکنند...!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 15:33  توسط پویا شهیکی  | 

تو ؛ ...!

کلاغ ؛ پَــــــر

گنجشک ؛ پَــــــر

من ؛ نَپــــــــــر

تو ؛ ...!

قورباغه ؛ پَــــــــــر

هَ هَـ هَ هَــــ

چقدر خندیدیم

یادش بخیر ...

راستی الآن کجایی؟!

                     تو که پر نداشتی ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 15:31  توسط پویا شهیکی  | 

احـ ـمـ ق!

من عاشقانه دوستش دارم...

او عاقلانه طردم میکند،

منطق او حتی از حماقت من هم احمقانه تر است...!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 15:27  توسط پویا شهیکی  | 

ولی...

گوش هایم را می گیرم.

چشما هایم را می بندم

و زبانم را گاز می گیرم ولی

حریف افکارم نمی شوم...

چقدر دردناک است فهمیدن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 15:26  توسط پویا شهیکی  | 

دعای سال نو

خدایا...

مواظب صاحب این وبلاگ باش

واسمون خیلی عزیزه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 15:24  توسط پویا شهیکی  | 

وقتــ‗__‗ــی

وقتــ‗__‗ــی گیــ‗__‗ــج میشــ‗__‗ــدم

بـه کلــ‗__‗ــمات پنــ‗__‗ــاه میبــ‗__‗ــردم

امــ‗__‗ــان از امــ‗__‗ــروز کــ‗__‗ــه

کلمــ‗__‗ــات خودشــ‗__‗ــان هم گیــ‗_‗ــج شــ‗__‗ــده اند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 15:18  توسط پویا شهیکی  | 

به سلامتیه


به سلامتیه اونکه هزارتا خاطرخواه داره ...اما


دلش 



گیره یه بی معرفته

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 19:4  توسط پویا شهیکی  | 

نــــــمــــیــدونـــم چــــرا

گفت : بهت خیانت میکنه.
گفتم : میدونم.
گفت : این کارش یعنی دوست نداره.
گفتم : میدونم.
گفت : اون یه روز تنهات میزاره.
گفتم : میدونم.
گفت : پس چرا باهاش میمونی؟
گفتم : این تنها چیزی هست که نمیدونم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 16:29  توسط پویا شهیکی  | 

ostad

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاوراما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسید:چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم

و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم .

استاد گفت: عشق یعنی همین

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟

استاد به سخن آمد که:به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی

برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم،

انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم .

استاد باز گفت:ازدواج هم یعنی همین

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 13:39  توسط پویا شهیکی  | 

لـــمس کـــن

لـــمس کـــن کــلـمــاتـــی را که بــرایـــت مــیــنــویــســم تــا بــخــوانـــی و بــدانــی

جــایــت چــقــدر خــالــیــســت تــا بــدانــی نــبـــودنــت آزارم مــیدهــد! لــمــس

کــن نــوشــتــه هــایــی را کــه لــمــس نــشــدنــیــســت و عــریــان کــه از قــلــبــم

بــر قــلــم و کــاغــذ مــی چــکــد ! لــمــس کــن لـــحــظــه هــایــم را

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:7  توسط پویا شهیکی  | 

شکست

شکستـــــ ــ ـــــم اۓ نارفیق

 

 نفرین بـﮧ تو اۓ غریبــِـِـِ

 بـﮧ تو ڪـﮧ روزۓ آشنا ترین  لَــِـِـِحـظــﮧ  هایمِـ بوבۓ!

سڪـ ـِـِ ــوتـ خستـﮧ و قلبـ شڪستـﮧ ام را ببین با من چـﮧ ڪـــِـِـِـــرבۓ؟

 ایا تاوان عاشق شدن و عاشق بوבن این است؟!
 اگر چنین استhttp://hassanpatala.persiangig.com/upe%20weblag/pic_weblage%20bivafa-2nya/shekastam%20%28298%20x%20215%29.jpg پس نفرین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 18:35  توسط پویا شهیکی  | 

چـــــــــــــــــــرا

دختری پشت یک 1000تومنی نوشته بود: پدر معتادم برای همین پولی

که پیش توست یک شب مرا به صاحب خانه امان سپرد! خدایا چقدر

میگیری که بگذاری شب اول قبر قبل از اینکه تو ازم سوالی کنی

من ازت بپرسم.....چرا؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 13:35  توسط پویا شهیکی  | 

کــــــدوم دوره زبـیــاتــــره؟؟

کدوم دوره زیباتره؟

به نظر شما کدوم دوره زیباتر شعر گفتند؟

حافظ: تـنـم از واسـطـه دوری دلبــر بـگداخـت. جـانم از آتــش مـهـر رخ
جـانـانـه بسوخت

فروغ : ای شب از رویای تو رنگین شده. سینه از عطر توام سنگین شده

سهراب: دوست را زیر باران باید برد. عشق را زیر باران باید جست

...ترانه امروزی: دوست دختر من نازه، قلبش پر احساسه، عاشقش شدم تازه

بچه ژیگولای امروزی: دوستت دارم کثافت! لعنت به اون قیافت

خدا از این به بعد رو به خیر کنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 13:19  توسط پویا شهیکی  | 

نقاش نیستم !

 اما تمام لحظه های بی تو بودن را درد میکشم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 12:57  توسط پویا شهیکی  | 

هیچ کس نفهمید



هــــــیـــــــــچ کــــــس نــــــفـــــهــــمــــیـــــد؟ شـــــایـــد

شـــیـــطــان عــــاشـــق حــــوا بـــــود کـــــه بـــــر آدم

ســـجــــده نــــکـــرد.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 20:12  توسط پویا شهیکی  | 

حتما بخونید

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟ بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده. نامه شماره یک سلام خدای عزیز اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی. دوستدار تو بابی .... بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد. نامه شماره دو سلام خدا اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده. بابی .... اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد. نامه شماره سه سلام خدا اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم. بابی .... بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش. .... بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد. .... بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت. نامه شماره چهار سلام خدا " مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده! "

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 14:43  توسط پویا شهیکی  | 

راه حل...


من  هروقت   حس  درس  خوندن  بهم  دست   میده   10 دقیقه   دراز  میکشم    برطرف  میشه 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 0:23  توسط پویا شهیکی  | 

بوی شوم امتحان آید

بوی شوم امتحان آید همی, یار صفر مهربان آید همی, ما ز تعلیم وتعلم خسته ایم،دل به امید تقلب بسته ایم،مابرای کسب مدرک آمدیم،نی برای درک مطلب آمدیم 
+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 0:11  توسط پویا شهیکی  | 

«دلما شکسته رفته به یکی دیگه دل سپرده«

نرفته یاد تو هنوزم از سرم ......  نمی تونم من از تو ساده بگذرم


 گلم تا آخرم  .....  با چشمای ترم ....  گذشتی از منو نکردی باورم ..


می شد که یک کمی..، می شد که یک دمی .... می شد که لحظه ای..


 بگی یه کمی و یک دمی به فکرمی .. بیا و اون نگات..، بیا و خنده هات ..


سکوت و بشکنو ...بگو منم دوستت دارم و می مونم باهات..


 نرو بمون تویی تموم باورم...  نگاه تو شده امید آخرم ..


 قسم به عشقمون..  به لب رسیده جون..  نرو باهام بمون..  نکن چشام و

خون.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 21:23  توسط پویا شهیکی  | 

عشق

اگه يكي رو ديدي وقتي داري رد ميشي بر مي گرده ونگات مي كنه

بدون براش مهمي ..

 اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميرفتي بر مي گردو با عجله مياد به سمتت

بدون براش عزيزي ..

 

 اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي بر مي گردو نگات مي كنه

بدون واسش قشنگي  ..

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني مياد با هات اشك مي ريزه

بدون دوستت داره  ..

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 21:18  توسط پویا شهیکی  | 

مشکل کجاست؟

مشکل اینجاست که ما از هر کرمی

انتظار پروانه شدن داریم !

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 10:55  توسط پویا شهیکی  | 

دوست داشتن یعنی..


پسرك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟


من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون


عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 1:47  توسط پویا شهیکی  | 

دلتنگی عجیب نیست

""دلتنگ""

دلتنگم...دلتنگ روزهای با هم بودنمان ...دلتنگ تو...دلتنگ من...دلتنگ لبخندهایمان!

دلتنگ همه چیزهایی که از آن ِ من و تو بود...!حیف که بود...!

دلتنگ صدایی هستم که هربار مرا به نام صدا می زد و چشم هایی که هر بار خیره به  من می ماند.

دلتنگ دست هایی هستم که نوازشگرم بود وشانه هایی که تکیه گاه دلتنگیم...!

دلتنگم...دلتنگ ِتو...!

اما امروز نه دستی هست که نوازشم کند و نه شانه ای که تکیه گاهی باشد برای دلتنگیَم...!

امروز نه دستانت را دارم ،نه نگاهت را،نه شانه هایت را ...!

امروز عجیب دلتنگم و تو نیستی...

امروز می خواهمت و تو نیستی...

امروز چشم هایم تو را می خواهد،لب هایم نام تو را فریاد می زند،و دستانم عجیب دلتنگ لمس ِ دست های گرم توست...

دلتنگم ...دلتنگ ِ همه ی روزهایی که تو را داشتم...!دلتنگ ِ همه ی روز هایی که تو مرا داشتی...!

امروز اما عجیب دلتنگتم و تو نیستی...

امروز تو دلتنگ ِ کیستی...؟چشم هایت به کدامین سوست...؟

کدام دست دستانت را می فشارد؟کدام قلب خانه ی توست...؟

امروز شانه هایت پناه ِ کدامین دل ِ دلتنگ است...!؟!!!؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 2:47  توسط پویا شهیکی  | 

سوال دختر

دختر از پسر پرسید آیا منو قشنگ میدونی؟

پسر جواب داد :نه

پرسید:آیا دلت میخواهد تا ابد با من بمونی او گفت :نه سپس پرسید اگر ترکت کنم گریه می کنی ؟

وباردیگر تکرار کرد.

دختر خیلی ناراحت شد وقتی برای آخرین بار با چشمانی پر از اشک به پسر نگاه کرد.

پسر دستهایش گرفت وگفت:

تو قشنگ نیستی بلکه زیبایی...

من نمی خواهم تا ابد با توباشم بلکه نیاز دارم با تو باشم و

اگر تو روزی مرا ترک کنی گریه نمی کنم.

                                                می میرم........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 18:27  توسط پویا شهیکی  | 

میخوام از ثانیه ها گذر کنم
واست از دقیقه ها پل بزنم
برم رو سقف قشنگ آسمون
واسه تو ، خونه رو ابرا بسازم

میخوام از هجوم غمها نخونم

میخوام از درد جداییها نگم
میخوام از فقط خود خودت بگم
من مجنون از توئه لیلی بگم

ای خدا یه عالم ، باهات حرف دارم
اونی که دوسش دارم ، بده به من
میخوام این شعرو برای اون بگم
خودمو با اجازه ، فداش کنم

تویی که اون بالایی ، آهای خدا
منم این پایین ، فقط کن یه نگاه
ای خدا عاشقم ، عاشقترین
اونیکه میخوام بده به من ، همین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 17:31  توسط پویا شهیکی  | 

می خواهم دلتنگی کنم


می خواهم پر از اندوه زندگی کنم


در حصار تپش های قلب خسته ام


عاشقانه ها را پر از گرد مردگی کنم


می خواهم این سادگی ها را دچار پیچیدگی کنم


در پس این لبخندک های مصنوعی


می خواهم تا ابد بیچارگی کنم


در آغوش پلک پلک ساعت چشمم


می خواهم برای اشک هایم بندگی کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 17:30  توسط پویا شهیکی  | 

ali panahi

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 16:57  توسط پویا شهیکی  |